| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
دوستی دُر گرانبهایی بود که روزی از دست کودکی سر به هوا به درون جوی آبی روان افتاد و رفت. خوشا به حال آنان که آن را بیابند. شاید این جوی آب در سیاره ای دیگر فرود بیاید. من که تمام دنیا را ندیده ام. شاید... در کتاب سرگذشت موسیقی ایران به قلم روانشاد روح الله خالقی، سخن از سفری دوستانه به ارتفاعات خنک تهران در تابستانی گرم رفته است که در طول راه بارها و بارها این جمع که شامل خالقی و وزیری و صبا و برادران محجوبی، ظاهرا بوده، در هنگام استراحت و دیدن مناظر و روستاییان و چوپانان و رهگذران، هر کس سازی به دست می گرفته و نوایی را می نواخته و بعدها این نواها، آثار موسیقی زیبایی شدند که امروز گاه به گاه آنها را می شنویم. همچنین در خاطرات دیگران نیز صحبت از روزگاران قدیم و جمع دوستان و ثبت لحظات، زیاد شده است. ویا در داستانهای پرویز دوایی، که به زیبایی صحبت از جمع دوستان است و در فیلمهای کیمیایی، به رغم تمام مشکلاتش، چه خوب محفل دوستان ستایش شده است. اصلا زیاد راه دور نرویم و به این فکر کنیم که بهترین خاطراتمان مربوط به چه زمانی است. آیا دوران کودکی، در کنار دوستان هم سن و سال و آتش سوزاندن های ظهرهای تابستان را مردی هست که به خاطر نداشته باشد؟ از خاطرات مشابه دختران کمتر می دانم. اما حالا چه؟ هرچه پیش می رود و بزرگتر می شویم، گویی به هر دلیلی که نمی دانم، دایره ی تنهاییمان بسته تر می شود و سلاممان گرگ صفت گونه تر. نمی خواهم موقع نوشتن این مطلب عصبانی باشم ازاطرافیانم و یا حتی به موضوعی خاص اشاره کنم، اما در عجبم که چگونه بدون توجه به اطرافیانمان و نگاههای آنها، راحت از کنارشان می گذریم. در مورد خودم، پاسخ را بسنده می کنم که تلاشم را خیلی کردم اما دیده نشدم و شاید مشکل از خودم باشد. البته ای کاش حد اقل از سر آشنایی و نه دوستی سابق، لااقل نقاط ضعفم را یادآوری می کردند. اما در مورد دیگران، فقط امیدوارم که هنوز هم در گوشه ای محفلی دوستانه برجا باشد تا مجبور نباشیم برای فرار از تنهاییمان به گربه ها پناه آوریم با غذا دادن به آنها خود را مشغول کنیم. البته در مورد مقایسه ی وفای گربه نسبت به انسان، خود بهتر می دانید که این موجود زیبا بس وفادار تر است. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 0:39 |
در کیفیت هنرو ادب
سلام، من برگشتم. به عبارتی از ترکیدگی مادر بورد کامپیوتر، بعد از کلی راز و نیاز و... رهایی یافته و توفیق دیدار مجدد دوستان نائل آمد. امیدوارم هنوز هم به من سر بزنید. و اما... در روزگاران شباب و دانشجویی، زیاد خود را درگیر مباحث تئوریک هنر نکردم و هنوز هم خیلی اعتقادی بدان ندارم. البته قسم نمی خورم که نظرم عوض نشود. دوستان نزدیکم این یکی را خوب می دانند. اما به هر حال در یکی دو هفته ی قبل مواردی پیش آمد که مجبور شدم به نکاتی بر خورم که ذهنم را مشغول کرد. مثلا این اثر پیش پا افتاده است و یا اینکه اصلا هنر سبک و سنگین چیست. و یا به چه معیاری می توان آن را سنجید و یا اصلا مگر سنجشی لازم است. (پس سازمان سنجش دیگری تاسیس کنیم... اینو همینجوری پروندم) و اگر یک روزی از ما بخواهند که سنجش فلان اثر ادبی و یا هنری را برعهده بگیریم، چه جوابی باید بدهیم. اصلا سوال اصلی بعد از خواندن رمان بادبادک باز پیش آمد. یک رمان پرفروش، با روایتی ساده که البته موضوع آن می تواند برای ما بسیار هم آشنا باشد. مثلا همین نزدیکی فرهنگی ما با افغانها، و یا زبانم لال آینده ای ایرانی، که شاید افغانها با زرنگی زود تر از آن گذر کرده اند! البته توصیه به خواندن آن می کنم، چون در مرتبه ی اول خواندن خوب است و در مرتبه ی دوم رمان پر کششی است. به خدای واحد سوگند که کلی مجبورم فکر کنم برای کلماتی توصیفی برای این رمان. مثلا نگویم رمانی خوب، یا حتی برای به کار بردن همین واژه ی پر کشش، که البته دوستان نسبی گرا حتما بنده را می بخشند، زیرا که در ساحت نسبی دیدن دنیا، گویی توصیف جایگاهی ندارد. چرا که آنچه به نظر حقیر خوب است، به نسبت تجربیات شمای نوعی می تواند بسیار متفاوت با احساستان بازی کند که به کلمه ی "بد" برسید. خلاصه کنم، من خیلی از این رمان بدم نیامد. البته از روی محافظه کاری نمی گویم که "خیلی بدم نیامده، زیرا معتقدم تا آخرین روز عمرم باید جایی را برای "ترین" ها خالی بگذارم. بماند. اما بین دوستان فهیم تر و فرهیخته تر، مدام کلماتی از قبیل رمانی بد، رمانی معمولی، رمانی ساده، و کلماتی از این دست را شنیدم، که البته این دوستان تا جایی که من می شناسمشان، خیلی مثل من ارتباط احساسی خود را ملاک قرار نمی دهند و به واسطه ی دید علمی تری که به داستان و رمان دارند و تجربیات اینگونه شان که از من بیشتر است، سخنانشان برایم مهم می باشد. مثلا فرهاد بردبار، نویسنده ی رمان کلاغ، برگزیده ی رمان اول گلشیری در 2 سال گذشته و یا حافظ خیاوی نویسنده ی مجموعه ی مردی که گورش گم شد، برنده ی جایزه ی روزی روزگاری امسال و دیگر دوستان بزرگوار دیگر. اما هنوز برایم جای فکر دارد، مگر من از صد سال تنهایی لذت نبردم؟، و یا اگر بردم حالا دیگر نباید از این رمان لذت ببرم؟! و در مجموع مگر برای احساسمان باید قلّاده ای از جنس دانش مهیا کنیم؟ البته نبود این قلاده را هر شب در تلویزیونهای لس آنجلسی می بینم، اما تا کجا باید سختگیر بود؟... فعلا جواب اول به این سئوال را خودم می دهم. تجربه ام کم است و نخوانده زیاد و هنوز جای فکر کردن و دیدن بسیار. پس تلاش باید. پ ن: امروز کتابی خریدم. فروشنده با خوشرویی به من فاکتور فروش کامپیوتری آن را هم داد. در آن نوشته شده بود، قیمت 1700 تومان، تخفیف 0 تومان و ... بله و وزن، 125 گرم!!! (کتابسرای نیک، روبروی دانشگاه تهران) |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 19:27 |
تپش مضاعف
مگه جرم دل چیه که مدام عقل ازش بازجویی می کنه برای دلیل تپش مضاعفش.... روزهایی هست که احساس می کنی قلبت تند تر می زنه، خوشا به حال اونی که قلبش اینطوری تند تند میزنه و بیشتر خوشا به حال اون کسی که قدر این تپش مضاعف رو می دونه. گاهی اوقات یادمون می ره که چرا نفس می کشیم و اونوقته که از ندیدن لبخند خدا دلمون می گیره و شاکی می شیم. بال زدن رو فراموش کردیم و دلمون رو بازجویی می کنیم که دلیلی برای تپش مضاعفش بده. دوستان روشنفکری که روشنی فکر تون برقش رفته، شمعی رو توش روشن کنید تا شاید اون گوشه کنارا تار عنکبوتی رو که روی قلبتون گرفته ببینید محض رضای خدا فقط با یک فوت ناقابل... شاید کمی هم غبار روی اون گرفته بشه. دل شازده کوچیک شده و روباه کوچولوی اهلیش رو می خواد.
|+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 23:43 |
سرما خوبه یا بد
تلویزیون اعلام دو روز تعطیلی می کنه، چون هوا سرده و ما گاز رو به سوریه صادر می کنیم. تورم هم بالاست، چون نفت گرون شده. خونه هم گرونه، چون قرار بود وام مسکن بدن. ... از این حرفها گذشته آقا جان، غصه نداره که، خود کرده را تدبیر نیست، این حرفهارو هم راننده تاکسی میزنه. خدا احمدی نژاد و خیر بده، بریم بهش نامه بنویسیم تا بیاد مشکلمون رو حل کنه. این یکی رو پارسال پیرزن مهربونی که همسایمون بود می گفت. خدا بیامرزدش، صورت تپل مهربونی داشت. حمید عاملی... . کی دیگه تو زمستون حال قصه شنیدن داره. در سال ۱۳۴۹ گورستان جدید تهران افتتاح شد... درست یک سال بعد از درگذشت پاتریس لومومبا(۷ ژانویه ۱۹۶۱)، تو همون روز(۷ ژانویه ۱۹۶۲) جیم کری به دنیا اومد!!! همین هفته ای که گذشت. اعلام شده مردم برای خرید شب عید هم نگران نباشند. جای نگرانی نیست. . . . آخه شازده کوچولو، تورو چه به این حرفها، بذار بزرگترها خودشون مشکلات رو حل کنند. تو به فکر غازهای مهاجر باش. می گن اگه مردم روی کره ی زمین همدیگه رو دوست داشته باشن، غازهای مهاجر با زمین آشتی می کنن. اما شازده کوچولو دلش گرفته... کاشکی بهار سربرسه... |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 16:41 |
تحول در تاریخ آدمیت
توی مدرسه و دانشگاه می خواندیم که اولین تمدن ها در بین النهرین شکل گرفت و در آنجا انسانها سکنی گزیدند و از این جور حرفها. هفته ی گذشته ما به سوژه ی جالبی بر خوردیم. در همین جیرفت خودمان کتیبه و شهری زیر زمین پیدا شده است که به قول باستانشناس آن، یک علامت سوال بزرگ را بر روی تصورات قبلی می گذارد.
دکتر مجید زاده که باستان شناس آنجا می باشد و شاید به همین دلیل است که بسیار با حوصله همه چیز را برای همه کس توضیح می دهد، کل موضوع را برای ما می گوید و البته اختصاصا حرفهای جالب تری هم زد که به دلیل محرمانه بودن، نمی توانم آنها را اینجا بنویسم. چون که کل این مطالب هم در ابتدا محرمانه بوده اما عکاس، از لوح بدست آمده عکسی را بر روی وب منتشر می کند که کمی بابت آن، گروه باستانشناس آزار می بینند. این موضوع برای من خیلی جالب بود و تصمیم گرفتیم که دوربینمان را برداشته و از آن مستندی تهیه کنیم. اما موضوع جالبی که مرا برآن داشت اینجا مطلب بنویسم. (علی رغم تنبلی و سرشلوغی) شخصیت این استاد بود. ایشان ایرانی است، اما با همسر فرانسوی خود در پاریس زندگی می کند. هر سال حدود دو ماه در ایران برای این پروژه کار می کند. چند سال پیش جراحی قلب انجام داده و دکتر به وی گفته که از زمانی که قلب تو درد بگیرد و تو مجبور به نشستن بر روی زمین بشوی، فقط ۶ ساعت زمان داری که به بیمارستان مجهزی برسی و زنده بمانی. ایشان در ۳۰ کیلومتری جیرفت مشغول کار است که تازه از آنجا تا کرمان هم حدود ۳ ساعت راه است. اگر در کرمان بیمارستان مجهزی باشد که مطابق استاندارد آن پزشک فرانسوی هم باشد و هیچ مشکل دیگری هم پیش نیاید، او فقط دو ساعت و نیم زمان برای زنده ماندن دارد. حالا چه انگیزه ای وی را با بیابانهای ایران می کشاند. تازه حقوق سال گذشته را هم هنوز به او نداده اند و یک نماینده ی مجلس هم به او اعتراض کرده و ... از طرفی گروهی از باستانشناسان ایرانی کل این قضیه را کذب می دانند و ... در خارج از کشور هم حرفها و اسناد ایشان را وقتی معتبر می دانند که شاگردان آمریکایی و ایتالیایی و اتریشی وی آنها را تایید کنند!!! خوشا به حال او که چنین انگیزه ای دارد و بدا به حال مملکت ما که چنین ستارگانی دارد اما حتی به سوسو زدنشان هم وقعی نمی نهد. حیف از اینهمه نشاط و انگیزه برای ذره ای خاک به یادگار مانده از هفت هزار سال پیش. با چشمان خودم دیدم که وی حتی برای یک کودک محلی که قطعه ای سفال به دست گرفته و آمده بود و می پرسید این چیست، داشت به همان زبان کودکی توضیحات کاملا مفصلی می داد.
|+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 14:58 |
هنر نزد ایرانیان است و بس
سخنان پیش از دستور. اینکه بگویم سرم شلوغ شده، یک حرف تکراریه، اما الان دیگه از ریاست جمهوریه کشور بزرگی مثل چین استعفا دادم و مشغول کارهایی هستم که دوستشون دارم. دوربین دست می گیرم و هر اتفاقی که تو تهران و یا شایدم ایران اتفاق بیافته را ضبط می کنم و با آن برنامه می سازم. منتظر خاطرات سربازی هم نباشید که یادآوری آن برایم زیاد لذت بخش نیست.
و اما هنر چیست؟ هفته ی پیش: کنسرت پیانو در تالار وحدت. دو تا از بهترین نوازندگان این ساز در تهران بودند و هدف از برگزاری آن، رو نمایی یکی از بهترین سازهایی بود که در دنیا ساخته می شود و تالار وحدت آن را خریده بود. گفته شد که شاید این تالار تنها تالاری باشد که دو عدد از این ساز را دارد. پیانوی قدیمی در سال 1974 خریداری شده بود و دیگری را آن شب رونمایی کردند. رییس کنسرواتوار موسیقی وین و بهترین شاگردش. قطعه هایی را نواختند که من از جایگاه خبرنگاران می خواستم بال در بیاورم. اما... نمی دانم چرا شبکه ی سوم سیما خواسته بود این مراسم را ضبط کند. مگر می شود که به جای پیانو گلدان شمعدانی گذاشت!!! خلاصه سه عدد تصویربردار محترم تلویزیون در سالن حضور داشتند. پیشاپیش گفته باشم که قیمت بلیط این مراسم بین 200 تا 500 هزار ریال فروخته شده بود و تقریبا سالن پر بود. بگذریم. سفیر اتریش و ریس تالار می آیند و سخنرانی می کنند و مدیر موسسه ی بوزندرف، سازنده این پیانوی نفیس که اعلام کردند ساخت هر کدام از اینها 8 سال طول می کشد، آمدند و از این ساز پرده برداری کردند و پروفسور اتریشی آمد و جلوی چشمان از حدقه بیرون زده ی من شروع کرد به نواختن قطعه ای بسیار زیبا و مرا داشت در سالن پرواز می داد که، ... صدای موسیقی استانبولی از تلفن همراه فرد کناری من مرا با مخ به کف تالار کوبید. یکی از تصویر برداران، که ظاهرا گوشی هم نداشت و برای ارتباط با کارگردان به او زنگ می زدند و ... این بنده ی خدا هم هیچ اطلاعی راجع به بیصدا کردن گوشی نداشت و علاقه ای هم به شنیدن موسیقی ایضا. چند عکاس کناری من کمکش کردند که ویبره (لرزش) گوشی را فعال کند و .... خوب قطعه ی بعدی... کارگردان محترم تلویزیونی تصمیم می گیرد که هنر نمایی کرده و شاتهای عجیبه خلق کند. لذا از تصویربردارش می خواهد که از لای پای پروفسور به اندرون سوراخ بینی و سپس کلاویه های پیانو، تراولینگ کند، آنهم با سه پایه ی غول پیکر تلویزیونی. مردم بینوا هم از لای سه پایه و فرای ماتحت تصویربردار عزیز سعی می کردند که دستان پروفسور جادوگر اتریشی را نظاره کنند که شاید توجیحی بر 500 هزار ریال بشود!!! تصویربردار محترم دیگری هم که در روی سن مشغول حرکات موزون تر دیگری بود هم با پوشیدن کفشهای اسپورت خارجکی که بر روی چوب رنگ خورده ی کف سن مدام غژ و غوژ می کرد، آکوردهای زیبایی را بر روی موسیقی شوبرت و موزارت و بتهوون قرار می داد که آدم از این هنر نمایی آخری دیگر کف می کرد و احساس می کرد که باید عربده برکشد که خدایا هنر نزد ایرانیان است و بس. پ . ن : زیاد نگران تماشاچیان محترم هم نباشید. این عزیزان هم در طول مراسم مدام یا گوشیهایشان زنگ می خورد و یا مشغول عکاسی با فلاش بودند. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 11:52 |
شبنامه
گاهی خیال می کنی که داری مسیری را درست می روی و گاهی همه جا را مه فرا می گیرد. گاهی در این مه گم می شوی. گاهی از فرای گم گشتگی پیدا می کنی... آی، ای آنکه مرا جان دادی در این سیاهچاله ی تنهایی. به کدامین دیوارت مشت بکوبم و لابه سر کنم. چگونه فریادی سر دهم که از پس این دیوارهای بلند شنیده شود . مگر من چه خواسته بودم که مرا اینگونه کردی. داد و فریادم را کسی هست که اجابت کند. فریادم از تنهایی است... چرا این یکی را حبه کردی بر ما... گفتند هزار خصیصه داری که همه را به این اشرف مخلوقاتت بخشیدی. همه را سپاس می گویم، اما چگونه این یکی را تحمل کنم. مگر مرا مثل خودت بزرگ و بی نیاز خلق کردی؟! من اکنون گم شدم. کجایی... کاش چشم نداده بودی. اما بیهوده است، مگر از بویش فرار می توان کرد. کاش شامه نداشتم، اما صدایش چه، کاش کر بودم، اما... می خواهی بگویی دل را می گیری و خلاص. جان را بستان ای بخشنده. جان را بستان که از این طبل حلبی زنگ زده ی پر سرو صدا خسته شدم. اشک را بده لا اقل ای تو که بخشنده ای. دل را عادت بده به این زندان خاکستری. مغز را بده که حساب کند چند متر است این دیوار خاکستری. و شاید در جستجوی فرمولی در کتابی، شاید نغمه ی پرنده ای را بشنود. نه حالا فهمیدم. تو همه را گرفتی. من چه بیهوده فکر می کردم که انگار دارم و این چشم و گوش و دل است که اسیرم کرده. نه تو گرفته ای. تو همین امشب گرفتی. اصلا تو باز به من فهماندی که نزن این طبل توخالی سیاه را که صدایش گوش کسی دیگر را شاید کر کند. تو چه خوش باوری که فکر می کنی صدایش را دوست دارد. فقط دوست دارد که تو دوست داشته باشی. بس کن ای مخلوق ِ مفعول ِ بی اختیار ِ مجبور... بس کن... شرم کن... حیا کن... این راه که می روی به دیوار روبرویی ختم می شود. این راه نیز، بن بستی خاکستری است. این این همان چیزی است که مدام گوشم در من نجوا می کند. اما من که خودم از تو خواستم که کر شوم. آآآآی پس این چه صداییست که امشب در این تاریکی می شنوم. این چه بویی است که می شنوم. مگر من سرما نخورده بودم!!! مگر من دل دارم؟! پس این چیست که از درون مرا شخم می زند. مرا با هر ضربه ی خود بالا و پایین می اندازد و در پس هر بالا و پایین رفتنی من به کف این سلول خاکستری می خورم. آخ مگر من چقدر توان دارم... آخ مگر مرا چگونه خلق کردی که اینقدر انتظار داری... می خواهی که بگویم شرمنده ام؟ که گناهکارم؟... مگر خودت چشم ندادی؟ یکی به من بگوید ... من کورم یا بینا؟ پس آن نور چه بود که دیشب دیدم. من دلم برای سیاره ام تنگ شده... اشک بده... اشک بده...اشک...
|+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 22:41 |
سلامی دوباره از اعماق سطح
تموم شد....
آقا تموم شد . به چه زبونی باید گفت. چه فکرها که تو این مدت تنهایی به سرم نزد. چه قدر پیش خودم گفتم که دمار از روزگار تک تک این فرماندهان در میارم. اما انگار خاصیت آدما اینه که خاطرات بد رو زود فراموش می کنن. انگار فقط خوبی هایی که تو اون مدت نمی دیدیمش یادمون می مونه. اینو از بقیه هم پرسیدم. البته نه اینکه یادم نیست و نمیتونم یادش بیارم. اما اونجوری دیگه آزارم نمی ده. می دونین، انگار عقلانی میتونم بهش فکر کنم و دیگه کاری با احساسم نداره. خب عقل رو هم که پارکش کردم تو پارکینگ. اما خوب قصد ندارم بی نصیب بذارمتون... چیز تعریف کردنی زیاد هست واسه گفتن.
|+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 13:32 |
سلامی دوباره از قعر یک زندان
من الان از یه شهر بارونی دارم آپ می کنم.
الان که چند ساعتی از زندون فرار کردم نمی گم همه چی بده، اما دیشب که زیر بارون داشتم از اون وظایف خطیر انجام می دادم و مثل سگ می لرزیدم فکر نمی کردم یه روز از بارون بدم بیاد، اما حالا حس بهتری دارم. قول میدم که وقتی برگشتم از خاطرات احمقانه ی این دوره ی بی فایده واستون حرف بزنم. صبر کنید... فقط دو هفته ی دیگه باقیمونده...
|+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 19:17 |
سلام!
همیشه راهی برای وصل شدن هست مثل یک روح به دنیا رجعت کرده ام می روم و می آ یم به این امید و می نویسم
|+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 20:20 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1387بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 پيوندهای روزانه
آرشيو پیوندها پيوندها
خواب بزرگسوپ اردک خوابگرد دو غريبه در شب کودکانه های نازلی کسوف غول يك چشم عکس لیدی M طومار شرزين found قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |