| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خدایا کجایی؟ شازده بغض داره... |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 20:56 |
های کجایید ای شیران غران
کاش شیرهامان را شکارچیان انگلیسی شکار نکرده بودند تا امروز به گربه ای بدل گردیم، که هر پشه ای فکر کند که به راحتی میتواند گولمان بزند و رای مان را جلب کند. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 1:58 |
پرواز
خواب دیدم خواب دیدم که پرواز می کنم خواب دیدم که پرواز می کنم بالای تمام برجهای بالای شهر بالای تمام برجهای بالای بالای شهر حتی بالاتر از بام تهران پرواز می کنم بالاتر از هر پوستر انتخاباتی ... و یا سینمایی بی خیال فکر بیمه و حق عائله مندی پرواز می کنم بی خیال نگاه دختر زیبا شده ی امروزی و بی خیال از نگاه سرزنش کننده ی دیروزی حتی نگران خستگی بالهایم نیز نمی شوم دیگر نیاز نیست به آدیداس و یا کلارک فکر کنم حتی جورابم هم اگر سوراخ است خوب به درک آن بالا هوا چه آفتابی خنک است آن بالا چه تنهایی با شکوهی در میان هیاهوی ابرها و باد ها و نگاه مادرانه ی خورشید وجود دارد ... اما پرواز می کنم نزدیک پرنده ای که نمی توانم صورت ماهش را ببینم. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 21:6 |
شد آقا... شد
آقا جان بالاخره شرکت فخیمه ی ینگه ی دنیایی sisco با مودم linksys به کمک آمد و ما هم به همراه این lepetitMac به جمع کاربران adsl پیوستیم. باشد که مقبول افتد.
اما خوب هنوز زوده که باروم بشه تو ایران میشه اینترنت هم داشت، اونم با سرعت یه لاکپشت جوون، لااقل! |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:47 |
شازده کوچولو با شاخ
یه زمانی بود که هرکسی که راجع به کامپیوتر چیزی می خواست بدونه از من می پرسید تا اینکه من از این دنیا عقب نشینی کردم. حالا خودمم نمی دونم از کی باید بپرسم. می خواهم یک مودم بیسیم برای خونه بخرم که بالاخره بتونم از ADSL توی خونه استفاده کنم، اما هرچی تو این گوگل می گردم چیزی پیدا نمی کنم. این طرفی هم که می خواهد به من سرویس بده، می گه خودت بخر، من ندارم. این یکی هم نوبره. حالا منم و کلی سوال که چی باید بخرم. اصلا سر در نمیارم که این اصطلاحات مثل IEEE و اینا چی هست. شبیه بچه هایی که سر امتحان هستند و هیچی نخوندن شدم. دو تا شاخ گنده. تصورش رو بکن، شازده کوچولو با شاخ. مثل این کارایی می مونه که با مونالیزای مرحوم داوینچی کردن. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:2 |
هسته ی زردالو
وقتی بوی هسته ی زردالو به مشامم می خورد یاد بچگی ام می افتم. یاد بی خیالی و گشتن تابستانه در باغ زردالوی بابابزرگ٫ که وقتی درختاش بار می دادند، سر شاخه هاش تا توی دهن من که روی زمین دراز کشیده بودم می رسید و مامان می گفت: تنبل پای درخت زردالو که می گن تویی. کنار اون باغ هم یه تاکستان بود که من زیاد دوست نداشتم برم توش. آخه یه روز بابابزرگ زیر یه بوته ی مو یه مار دید و خیلی سرصبر به من گفت: پسر اون بیل رو به من بده. واسه اینکه نترسم، نگفت واسه چی. منم رفتم جلو و بیل رو که سه برابر قد من بود، کشون کشون دادم دستش. اونم بیل رو بلند کرد و زد کنار من رو زمین. وقتی برگشتم دیدم اوه اوه! تا حالا کنار یه مار یزرگ ایستاده بودم. حیف که الان زمستونه و زردالو گیر نمیاد. اما همه ی اینها رو اشتباه(!) یک آجیل فروش که توی مقداری مغز بادوم، کمی هسته ی زردالو هم ریخته بود باعث شد. دستش درد نکنه. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:10 |
خواب
خواب دیدم که از شهر دری ام به سمت اصفهان قصد حرکت داشتیم. تقریبا تمام کسانی که می شناختم و می شناسم همراهمان بودند. پدرم خودرو نیاورده بود و با ماشین من بودیم و ماشینهای دیگر هم همراهمان بودند. در روستای بسیار زیبایی در بین راه ایستادیم. خواستیم از مغازه ایی چیزی بگیریم که دختر زیبا رویی که فروشنده بود گفت که احسان اویسی و چند تای دیگر از بچه های دانشکده آنجا خانه گرفته اند. من رفتم به انها سر بزنم که دیدم در پشت این ظاهر زیبای روستایی، همه به شدت درگیر انواع مواد مخدر هستند. از همه رقم. چه آنهایی که دیده بودم و چه آنهایی که تا به حال ندیده بودم. از طرفی من می خواستم به دوستم sms بزنم، اما امکانش نبود. داشت احساس تهوع به من دست میداد. قصد داشتم هرچه زود تر آنجا را ترک کنم که متوجه شدم سوییچ ماشینم مثل موم نرم شد و دو تکه شد. به هر قفل سازی هم که مراجعه کردم می گفت لا اقل ۱۰ روز طول می کشد. به آن محل که مراجعه می کردم،می دیدم همراهانم قصد ترک آنجا را ندارند. به یکباره تصمیمم عوض شد. سوار ماشین عجیبی شدم که می توانست از طریق کامپیوتری موسیقی پخش کند. تصمیم گرفتم که در شهر راه بیافتم و مردم را شاد کنم. اما به یک نوازنده ی دف نیاز داشتم. مردی تکیده و لاغر از دور می آمد. گفتند که او نوازنده است. جلوتر که آمد دیدم او خسرو شکیبایی است. کلی دلتنگش بودم. همدیگر را بغل کردیم و کلی گریه کردیم. از او پرسیدم تو که مرده بودی و او مثل توی فیلمهایش شانه بالا انداخت. ماشین راه افتاد و من می راندم و او در جلو دف می زد. صبح که شد خواستم به خانه برگردم. باید از پله های عجیبی بالا می رفتم که دیدم زنهای روستا صبح زود بیدارند و مشغول رقصیدن و مردها مشغول آرد خمیر کردن که نان برای صبحانه بپزند و بسیار شاد بودند. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 3:9 |
دعوت
تصویر، زیر آب، ناگهان یک جفت پای مردانه وارد کادر می شود. به سمت زنی که در بند است می رود و البته مرد نیز لباس زندان به تن دارد ولی ظاهرا آزاد تر است. از بند و لباس زندان که بگذریم، یاد انیمیشنی کوتاه از برونو بوزتو می افتم که در آن در شرایطی متفاوت و به دفعات، تعدادی اسپرماتوزویید قصد دارند که به سمت یک تخمک که به صورت یک زن نمایش داده شده بروند و البته آن زن یا بهتر بگویم تخمک بسیار راغب است، اما این راههای پیشگیری متعدد است که باعث می شوند وصالی صورت نگیرد. اما در این تصویر، زن دربند نشان داده شده هراسان به مرد راغب می نگرد. گرچه هردو به نوعی در بند هستند. آنچه در بالا بیان شد، تصاویر آغازین فیلم دعوت ساخته ی ابراهیم حاتمی کیاست. فیلمسازی که ثابت کرده که هم به قواعد سینما آشناست و هم مخاطب ایرانی خود را خوب می شناسد. به طوریکه معمولا هم در بین منتقدین و هم در بین مخاطبان جایگاه خوبی دارد. از زیرکی وی است که در ابتدای فیلمش (البته منهای صحنه ی قبل از تیتراژ ابتدایی و البته بخشهای خوب دیگر، که آن هم جای صحبت بسیار دارد) شرایطی را محیا کرده که در لفافه موضوع فیلمش را در ابتدا بیان کند. و البته نگاه انتقادی خودش را به موضوعی که روایت می کند، با نمایش تقریبا تمام صحنه های خارجی در برف و هوای سرد نشان دهد. طوری که مرا به یاد فیلم It's all about Love ساخته ی توماس وینتربرگ می اندازد. (جای توضیح دارد که ذکر نام فیلمهای دیگر به هیچ وجهی دلیل بر بیان تکرار و یا کپی کاری نیست و فقط به نظر من، نبود موقعیتهای نمایشی متعدد است که اذهان خلاق را نیز به یک سوی مشابه می کشاند. که البته از نظر من حتی کپی کردن از لحظات ناب و فاخر و دوست داشتنی از فیلمها و یا خاطراتمان -مگر فرقی هم می کند- نقطه ی ضعف محسوب نمی شود.) به وضوح سعی ندارم زیاد به قصه ی فیلم بپردازم، زیرا که فیلم را باید دید و در شرایط تماشاییش، تماشاچیش بود. از جملات معترضه که بگذریم، فیلم سعی دارد با ساختار خود، عمومیتی به محتوای خود بدهد، به طوریکه تمام آدم ها نزد دو دکتر ثابت برای کارهایی ثابت می روند و اپیزودهایی که داستان هریک به ظاهر نمونه هایی تصادفی از مردمی ساکن در یک کلان شهر هستند، این موضوع را می خواهد بیان کند که گویا همه ی مردم این شهر در مشکلات این داستان درگیر هستند. البته این که این حرف را بپذیریم یا نه بسیار بستگی به تجربیات شخصی و البته اطرافیان خود که با آنها آشنا هستیم دارد. اما به هر حال، به نظر من فیلمساز توانسته طوری روایت خود را بیان کند که نه درگیر سانتیمانتالیسمی باسمه ای شود و یا اینکه به جنگ با منطق برود و نه اینکه تفکرات آدمهای فیلمش را محکوم کند و یا تایید کند. مخاطب در طول تماشای فیلم می تواند به هر کسی رای مثبت دهد و این شرایط است که هم مردان و هم زنان فیلم را در بند کشیده است و رفتار هریک را توجیح می کند. البته یک چیز را فقط می توان از دل فیلم دید که دغدغه ی کارگردان نیز است و البته تمام کسانی که راه به جایی ندارند نیز بدان متوسل می شوند و آن البته خواست خداست و تلقی شخصی من از زندگی و این مشکلاتش این است که انسان با تمام قوای شعور و اختیارش و مقام خلیفه اللهی اش، حق ندارد هیچ موجودی را از آن خود بداند و یا اینکه به خود حق دهد تا برای آن تصمیمی بگیرد. که خداوندی که قادر مطلق است به تمامی بندگانش اجازه ی بهره برداری از نعمتهایش را به یک اندازه داده است. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 0:45 |
امشب مشعل خاموش شد
![]() 204 کشور با 11028 نفر ورزشکار
در 28 رشته... همه دور هم جمع شدند تا یکی از
بزرگترین رویدادهای ورزشی که هر چهار سال یکبار قابل دیدن است را برگزار کنند.
چیزی مثل یک ستاره ی دنباله دار که هر چهار سال یک بار قابل رویت است. اما ستاره ی
امثال لااقل برای من جذابیت دیگری داشت. آنهم از این رو که در کشوری بود که فکر
نمی کردم اینگونه از پس این موضوع برآید. وقتی افتتاحیه را دیدم پیش خودم گفتم که
دیگر چنین تصاویر و ترکیبی عظیم را نمی شود دید. ترکیبی عظیم از تمدنی کهن به
همراه تکنولوژی امروزی که در نمای فرا گسترده (Ex long shot) تهیه و تدارک دیده شده بود و نمایش تمام و کمالی بود از کشوری که
پر کردن شکم ساکنانش هم از حد تصور سران حکومتهایی نظیر حکومت ما خارج است، چه رسد
به ابر قدرتی، رشد اقتصادی تا شاخص دو رقمی ، تسخیر بازارهای جهان تا ورشکستگی
صنایع رقیب، جذب شرکتهای چند ملیتی برای مونتاژ محصولاتشان در این کشور و دست آخر
برپایی چنین جشن بزرگی به عنوان المپیک. کشوری که نه تنها بر پیشینه اش تکیه کرد،
که با تکنولوژی امروزش نیز تلفیقش کرد و آنچه ساخت را همه دیدید. خلاقیت ژانگ ییمو
و توان اجرایی آن کشور، منی را که نه اهل ورزشم و اتفاقا زیاد هم ورزشکاران را
دوست ندارم، بر سر شوق آورد و امشب در مراسم اختتامیه به مانند کودکی ذوق زده سعی
کردم که بیشتر تصاویرش را از تلویزیون خودمان پخش کنم و وقتی مسئولان به من می
گفتند که اینجا را سانسور کن، آنقدر لفتش می دادم تا یک جوری آن پلان ها هم پخش
گردد. خلاصه هم افتتاحش و هم اختتامش برای من جالب بود.
اما مطلب مهم دیگر برای من
ترکیب کشورهای اول تا ششم بود، چین، ایالات متحده،روسیه، انگلستان، آلمان و استرالیا. وقتی به اسامی این کشور ها نگاه می کنید یاد
چه چیزی میافتید؟ بله، تقریبا همان گروه کشورهای پیشرفته ی دنیا یعنی 1+5 با تفاوت استرالیا به جای فرانسه، همانهایی که
مدتهاست مسئولین ما دم از کافر بودن و زورگو بودن و غیره و غیره ی آنها میزنند.
همان استعمارگران بزرگ. اما اینجا هم زور گفتند؟ دوپینگ کردند؟ داور را خریدند؟
اصلا تصادفی بود، پس چرا ایالات متحده از مجموع 27 دوره ی برگزاری المپیک از سال
1896 آتن، 15 بار قهرمان شده و یا اتحاد جماهیر شوروی سابق 7 بار و فرانسه و
انگلیس و آلمان و چین، هر کدام یکبار لا اقل قهرمان شده اند؟ یا همه ی شان یک مشت
جهان پهلوان احمق و چاق و پر خور، که از ده شان به شهر آمدند و فقط بلدند زور
بزنند و مادر زاد حمال و بار بلند کن بار آمده اند داشتند، که آنقدر گند بالا
بیاورد که به یکباره از تیم ملی وزنه برداری حذفش کنند؟ نه. قطعا اینطور نیست، این
کشورهای به زعم آقایان زور گیر، فقط زور گیر نیستند، اینان اهل عملند و با برنامه
ریزی به آنچه نیاز دارند می رسند و برای همین است که مردم کشورهاشان هم مثل آدمها
زندگی می کنند و مثل ما پدر ( خوانده ) های ورزش (به قول آقا جواد خیابانی که او هم همانطور چاق و گنده و ... است.) ندارند
که اینگونه به ورزش گند بزنند و بروند مثل موش پشت تک طلای ساعی قایم شوند و فقط
بیانیه صادر کنند و زر بزنند و گوشمان را پر کنند از چرندیاتشان. اینان اهل برنامه
ریزی بودند که در تمام این مدت یکه تاز بودند و خود را حفظ کردند و روی پدیده
هاشان حساب نمی کنند، روی آنچه که برنامه ریزی کرده اند حساب می کنند. مایک فلپس
(برنده ی هشت مدال طلا در این دوره ی بازیها و ترمیم کننده ی رکورد در هفت رشته)
اگر سال بعد در تیم ملی آمریکا نباشد، اتفاقی نمی افتد، اما تمام مدالها و
افتخارات ما فردی است و مادر زادی، مدیران محترم ما حتی برای دیپلم گرفتم بچه هایمان
هم برنامه ای ندارند و مطمئن باشیم که اگر قرار بود دوره ی بعد به جای لندن، تهران میزبان باشد، تنها هنرمان
اختصاص یک دهنه چاه نفت به مشتی دزد و دغل بود که در خوشبینانه ترین حالت، یک ماه
قبل از بازیها تازه تصمیم می گرفتند که چه باید بکنند. می گویید نه، سریالهای ماه
رمضان را ببینید که بعد از هفتاد بار گزیده شدن این مومنین خدا از یک سوراخ، باز
هم هنوز بعضی هاشان کلید نخورده اند. بله اینگونه است که چین با آن
جمعیت عجیب، دارای رشد اقتصادی دو رقمی می شود و ما دارای تورمی دورقمی! |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 1:44 |
میانسالگی
این که فکر کنی هنوز جوانی و می توانی
مثل اون موقع ها فکر کنی و یاد بگیری و بدو بدو دنبال همه چیز بدوی، چیزی بود که
تا حالا بهش فکر نکرده بودم! البته بعد از گذشتن از مشکلات جورواجور و بحرانهای
روحی فراوان، مجال این یکی رو نداشتم. اما مرگ شکیبایی برای من این هدیه را به
همراه داشت. جالبه نه؟ برای خودم هم همینطوره. وقتی بعد از این جریان مطالب مربوط
به فیلم هامون و سال ساختش و این چیزها رو می خواندم، فهمیدم که کم کم دارم پا به
میانسالی می گذارم. بحرانی که در مقایسه با دیگران نمود پیدا می کنه. وقتی می
فهمی که اون فیلم و اون بازیگری را که باهاش زندگی می کردی و تو خوابهات می آمد و
مدام دیالوگ های فیلم رو پیش خودت می خواندی و ... وقتی می فهمی که تو این چیزها
رو یاد داری، اما اطرافیانت کمتر، به دو چیز باید در مورد خودم پی ببرم، یکی اینکه
سن و سالم داره کم کم زیاد می شه و دیگری اینکه اطرافیانم، که البته بیشتر همکارهام
هستند، چقدر از من کوچکترند. البته وقتی سربازی بودم هم کمی به این موضوع فکر کردم،
اما نمی دانم چرا امشب این موضوع بیشتر به ذهنم داره فشار میاره. نه اینکه خیلی
ناراحتم، اما خوشحال کننده هم نیست. حس می کنم دارم وارد مرحله ی سوم می شوم،
مرحله ای که تصمیم گیری توش برام مهمتر شده و انگار خیلی نمی توانم منتظر تقدیرم
باشم. البته این هم از خصیصه های این مرحله است که من را داره انگار کمی محافظه
کار می کنه. کلا آدمی بودم که همه نوع
تجربه ای کردم، هم بچه ی سر به راه و آرام مامان و بابا، هم آدمی سرکش که سر خود
ازدواج کردم، جدا شدم، کار کردم، از کار فرار کردم، پول درآوردم و راحت خرج کردم،
با برجی 25 هزار تومن همون جور زندگی کردم که با برجی یک میلیون تومن، از بیست
سالگی تنها زندگی کردم و کم کم وارد کار جدی شدم، کارهای مختلف در تلویزیون تا حدی
که خریت کردم و مدیر هم شدم، اما کمی زرنگی کردم و از زیرش فرار کردم، خلاصه فراز
و نشیب در حد اعلاء! اما حالا در مرز میانسالی، یک
سال دیگر مانده به سی سالگی، وارد مرحله ی سوم دارم می شوم، بر طبق اصول بازیها،
قاعدتا باید مرحله ی جدی تر و مشکل تری باشه، اما از خودم راضی نیستم، چون هنوز
فکر می کنم که یک شخصیت مشخص، که بشود با اون من را مشخص کرد ندارم! پس باید جدی باشم؟ یا نه؟ برنامه
ریزی کنم؟ اصلا اهل این یک مورد نبودم، گرچه ظاهر کاملا متفاوتی دارم. خلاصه دغدغه
ی یکی دو هفته ی گذشته ی من این بوده. |+| نوشته شده توسط شازده کوچولو در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 0:13 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1388اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 پيوندهای روزانه
آرشيو پیوندها پيوندها
خواب بزرگسوپ اردک خوابگرد دو غريبه در شب کودکانه های نازلی کسوف غول يك چشم عکس لیدی M طومار شرزين found قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |